الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري ) ( مترجم : سيد علي محمد موسوى جزائرى )
30
گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى )
فرزند عالم به نزد شاه رفت ، و همان سؤال و جوابى كه مرد به او گفته بود بين آنان ردّ و بدل شد . و در آخر هم پادشاه جايزهاى به او عطا كرد ؛ ولى جوان به وعدهء خود وفا نكرده تمام مال را خود تصرّف نمود ، و با خود گفت : شايد اين مال تا آخر عمر مرا بس باشد و شايد ديگر از من چيزى نپرسند . مدّتى گذشت ، باز پادشاه خوابى ديد به نزد عالمزاده فرستاد . جوان تكانى خورد و از كردهء سابق خود پشيمان شده با خود گفت : به نزد آن مرد رفته از او عذرخواهى مىكنم و براى او قسم مىخورم كه ديگر خُلف وعده نكنم . به نزد او رفت و عذر گذشته را خواست و نسبت به آينده نيز قول داد كه چنانچه مالى بدست آورد آن را قسمت كند . مرد به او گفت : پادشاه مىخواهد از تو بپرسد اين خوابى كه ديده در چه زمان است ؟ در پاسخ او بگو : اين زمان كبش ( نره بز دو ساله ) است . جوان به نزد پادشاه رفت ، و آنچه روى داد همان بود كه مرد به او خبر داده بود . ابن بار نيز از پادشاه هديهاى دريافت نموده برگشت . و در فكر فرو رفت كه به وعدهاش وفا بكند يا نكند ، گاهى تصميم مىگرفت به وعدهاش وفا كند و زمانى هم منصرف مىشد و سرانجام اين دفعه نيز به وعدهاش وفا نكرد . سوّمين بار قضيه تكرار شد ، و پس از سوگندهاى غليظ و پيمانهاى محكم ، مرد به او گفت : در پاسخ پادشاه بگو : اين زمان ، زمان ترازوست . اين بار كه جوان بخششى از شاه دريافت نمود به نزد استاد رفت و مال را در پيش روى او گذاشت و گفت : اينك مال را ميان من و خودت تقسيم كن . عالم به او گفت : دوران اوّل ، دوران گرگان بود و تو هم گرگ بودى . و زمان دوّم زمان كبش بود ( كه قصد كند ولى عمل ننمايد ) و تو هم چنان بودى ، تصميم مىگرفتى ولى انجام نمىدادى . و اين زمان دوران ترازو ( و عدل است ) و تو در آن به